غربت ابدی

روایتی جدید از حال و روز کوچه غربت های سابق مشهد

  • کد خبر: ۵۷۷۷
  • ۰۴ مهر ۱۳۹۸ - ۰۷:۴۷
روایتی جدید از حال و روز کوچه غربت های سابق مشهد
اعتیاد داشتم، ترسیدم بچه ام را پیش خودم نگه دارم. او را به بهزیستی سپردم، اما وقتی بیست و دوساله شد، خودکشی کرد...

سعیده آل ابراهیم - «اگر در این کوچه به خلافکارها چپ نگاه کنی، یعنی اعتراض کنی، خیلی زود پاسخش را با دعوا یا دزدی از خانه ات می گیری»؛ این نکته را اهالی می گویند. مردمی که از روی ناچاری در این محله زندگی می کنند، دیگر عادت کرده اند که دندان روی جگر بگذارند، خون دل بخورند و دم نزنند. ساکنان کوچه غربت ها تعبیرشان این است که دارند در این محل «تلف» می شوند. بچه های کوچکشان، اسامی ریز و درشت مواد مخدر را خوب می شناسند و تا دلت بخواهد تزریق، نشئگی و خماری از نزدیک دیده اند. اوایل به «شنگول آباد» معروف بود، بعد شد «کوچه غربت ها»؛ البته اسم رسمی اش این نبود اما همه جا آوازه «غربت ها» پیچیده بود. این بود که از توس به «نجف 29» تغییر کرد اما درد اهالی اش هنوز همانی هست که بود. حتی وقتی تعدادی از خانه های توزیع کنندگان مواد مخدر را با لودر به تلی از خاک تبدیل و جای آن، فضای سبزی با رنگ و لعاب ایجاد کردند، باز هم چیزی عوض نشد که نشد. حالا تفاوتش این است که موادفروش ها نزدیک ظهر روی چمن های فضای سبز چرت می زنند یا در کنجی روبه روی فضای بازی بچه ها روی موتور لم می دهند تا مشتری هایشان از راه برسند. انگار که این زمین نفرین شده است؛ شاید هم طلسمی زده اند به بخت این کوچه و قفل بخت این مسیر بازشدنی نیست که نیست. خیلی از اهالی محل از نا امنی امنیت خانم ها در این کوچه شاکی اند. به گفته آن ها خانم ها جرئت ندارند پا به این پارک کوچک محلی بگذارند، آن هم از ترس حضور توزیع کنندگان مواد و اراذل و اوباش که فضا را ناامن کرده اند. حرف های اهالی بوی غربت می دهد و بی مهری به این کوچه؛ «تنها چیزی که طی سال های اخیر با اعتراض پی در پی ساکنان و راه اندازی پایگاه بسیج تغییر کرده، این است که مصرف کنندگان دیگر جرئت نمی کنند به صورت ردیف در کوچه های اینجا بنشینند و بی اعتنا به اهالی، موادمخدر مصرف کنند. به جز این تغییر، سرنوشت کوچه همانی است که بوده، بدون تغییر.» روایتی که پیش روی شماست، حال و روز فعلی کوچه غربت های سابق است که تقریبا انتهای توس65 واقع شده است. روایت گپ وگفت ما با مردم نیز به گونه ای تنظیم شده است که تمام اسامی به خواست اهالی محل مستعار منتشر می شود.


جولان دربه دری در کوچه ها
در به دری مدام در کوچه پس کوچه های نجف29 پرسه می زند. این کوچه ها پر است از آدم هایی که قیافه شان از چندمتری داد می زند که سال هاست در غل و زنجیر اعتیاد اسیر شده اند. در بعضی کوچه ها خودروهای شخصی حضور دارد که به گفته اهالی، رانندگانش را موادفروشان تشکیل می دهد. بیشتر ساکنان می دانند کدام خانه ها توزیع کننده‌اند، کدام یکی پاتوق و ساکنان کدامشان چاقوکش و اراذل هستند.
کیسه سفیدرنگی را که لبه های آن ریش ریش شده است، روی شانه انداخته و با تن نحیفش کوچه های فرعی نجف 29 را پیاده گز می کند. لباس هایش آن قدر خاکی و کثیف است که از پشت این کثیفی، یافتن رنگ واقعی آنچه پوشیده، سخت به نظر می رسد. گوشه کفش هایش همان طور که انگار دهن کجی می کند، پاهای بی رمق او را با خود می کشد. مریم از کنار بچه هایی که در کوچه بازی می کنند، رد می شود و کمی جلوتر تا کمر در گاری زباله فرو می رود تا بلکه ضایعات دندان گیری برای فروش پیدا کند. همراه بوی نامطبوعی که به مشام می رسد با او هم کلام می شوم. پوستش تیره رنگ و زمخت شده، دهان بی دندانش شبیه یک حفره تاریک است. آن قدر بی حال است که حوصله ندارد چارقد روی سرش را مرتب کند. مریم می گوید: از هفت سالگی تا الان که 43 سال دارم، معتاد هستم. حالا هم شیشه و کریستال مصرف می کنم.


رنج مادر، مرگ فرزند
می پرسم: پدر و مادرت اعتیاد داشتند؟ می گوید: پدرم دنبال ناموس مردم بود و همیشه قمارخانه می رفت. اما مادرم، آدم زحمت کشی بود. همسایه مان به مادرم گفته بود برای مریضی و دردهایی که دارد، مواد مصرف کند. او کم کم معتاد شد. من فکر می کردم مواد چیز خوبی است؛ برای همین به مادرم گفتم اگر به من مواد ندهد به پدرم می گویم که مواد مصرف می کند. او هم از پدرم می ترسید. این شد که من هم آرام آرام معتاد شدم.
از صبح تا به حال که تیغِ آفتاب زده است، فقط 5 هزار تومان ضایعات فروخته است. همان اسکناس را هم در دست زمختش مچاله کرده است. به قول خودش روزی 50 یا 60 هزار تومان کار می کند. مریم زمانی که ده ساله بود، به عقدِ یک مرد افغانستانی درآمد. بعد از مدتی بچه دار شدند، اما 5 سال بعد، همسرش او را رها کرد و رفت.
می پرسم: الان بچه ات کجاست؟ لبخند تلخی روی لب های تیره اش می نشیند و می گوید: زیرِ خاک است. به دلیل اینکه ا. دیگر تنها هستم. تا شب راه می روم و ضایعات جمع می کنم و هر جا خسته شوم، می خوابم. بیابان یا پارک فرقی ندارد.


هم نشینی بچه ها و معتادان!
بچه ها مشغول بازی در کوچه باریکی هستند که جوی کوچک باریکی از وسط آن می گذرد. یکی از مادرها کنار در ایستاده و مراقب بازی بچه هاست. خیلی آهسته و زیر لب، جوری که کسی صدایمان را نشنود، شروع به صحبت می کند. فاطمه می گوید: از زبان من چیزی به کسی نگویی؛ این همسایه روبه رویی ما چاقوکش و دعواگر هستند؛ می ترسم کار دستمان بدهند. اینجا اوضاع خیلی خراب است. من 45 سال از خدا عمر گرفتم و تا حالا درباره مواد، پایپ و این جور چیزها چیزی نمی دانستم، اما به خاطر اینکه هر روز معتادها در کوچه های ما رفت و آمد دارند، بچه هایمان نام همه نوع مواد مخدر را یاد گرفته اند. آن قدر معتادها جلو بچه ها مواد کشیده اند که دیگر برای آن ها طبیعی شده است.


شب ها آرامش نداریم
به گفته فاطمه، آن قدر که اهالی اعتراض و گاهی هم با مصرف کنندگان دعوا کرده اند، حالا اوضاع کوچه غربت ها کمی بهتر شده است. او ادامه می دهد: معتادها دیگر در روز جرئت نمی کنند در کوچه ها مواد بکشند، اما شب ها می آیند. شب ها اصلا آسایش نداریم. همیشه دعوا و چاقوکشی می شود. باورتان می شود کولر را روشن می کنیم تا صدای سر و صدا را کمتر بشنویم؟ گاهی دعوا که می شود به پلیس زنگ می زنیم، اما می گویند برای دعوا به نوده نمی آییم. انگار حتما باید قتل شود تا بیایند!
شوهر فاطمه کارگر بوده و چندوقتی است به خاطر بیماری، خانه نشین شده است. مخارج خانه از طریق یارانه و روزهایی که فاطمه در تالار کار می کند، تأمین می شود. او می گوید: دزدی که تا دلت بخواهد اینجا فراوان است. از خانه ها اسباب می برند یا وسایل ماشین ها را می دزدند. یک هفته پیش، چندروزی، شهرستان رفته بودیم؛ همسایه ها زنگ زدند و گفتند دو نفر با آچار و پیچ گوشتی می خواهند در خانه تان را باز کنند. همان چندروز هم آسایش نداشتم که مبادا وسایل خانه مان را بدزدند. چیزی که نداریم؛ فقط فرش و وسایل کهنه است که اگر آن ها را بدزدند باید دوباره از سمساری بخرم و پولش را ندارم.


فراوانی معتادان و موادفروشان
زهرا زنی میان سال است. سر و وضع مرتبی هم دارد؛ جوری که انگار اهل این محل نیست و فقط رهگذر است، اما او و خانواده اش یک سال است که به خاطر مشکلات مالی مجبور شده اند در اینجا خانه اجاره کنند. زهرا می گوید: از نجف 14 به بعد، موادفروشی بیشتر می شود. زمانی که اینجا دنبال خانه می گشتیم، ساقی ها فکر می کردند دنبال مواد هستیم و دائم به ما پیشنهاد می دادند! آن قدر موادفروش زیاد است که خیلی پیش آمده معتادها خانه ما را با خانه یکی از همین موادفروش ها اشتباه بگیرند. فکر می کردند اینجا درِ هر خانه ای را بزنی، مواد مخدر دارد. اینجا زن، مرد و حتی بچه معتاد هم زیاد است. معتادان کنار خانه ما داخل ماشین مواد می کشند. زن های جوان ضایعات جمع می کنند. دزدی هم زیاد است. یکی از پسرهایم اینجا حتی برای خواب هم نمی آید. من شب ها جرئت نمی کنم تنها بیرون بروم. به خدا از زندگی در این محل خسته شده ایم، اما مجبوریم بمانیم. کجا برویم؟


محله فراموش شده
نورالدین، ساکن یکی دیگر از خانه های این محله است و دلِ پر دردی از اوضاع آن دارد. او می گوید: انگار کسی به فکر این محله نیست. اینجا جوان ها بیکار ند و در کوچه ها از صبح تا شب مصرف کننده و موادفروش می بینند. همیشه به فرزندانم پرخاش می کنم و از آن ها می خواهم سراغ موادمخدر نروند.
آفتاب روزهای آغاز پاییز کم جان است، اما در فضای سبز کوچکِ محله، خبری از بچه ها نیست. بیشتر بچه ها فقط زمانی که پدر یا مادرشان حضور داشته باشند، اجازه دارند در کوچه بازی کنند. در بعضی کوچه ها چند خانم با چادرهای رنگی کنار هم ایستاده اند و همان طور که با هم گرمِ صحبت هستند، تمام حواسشان به مراقبت از فرزندانشان است.


گشت های بی حاصل پلیس
سمیه یکی از مادران جوانی است که خیلی برای تربیت فرزندش در این محله دغدغه دارد. او می گوید: ما 7سال است اینجا زندگی می کنیم؛ از همان ابتدا می خواستیم از این محله برویم، اما نتوانستیم. اگر تا سال گذشته، کمی امید داشتیم که بتوانیم از اینجا برویم، امسال با این گرانی ها دیگر امیدی نداریم. بچه ام کوچک است و حرف های نامربوطی در این محله می شنود و تکرار می کند. حالا که کوچک است، دعوایش می کنم که دیگر نگوید، اما بزرگ که شد چه؟ تا وقتی بچه است می توانم بازی و دوست هایش را کنترل کنم، اما وقتی مدرسه رفت و بزرگ تر شد، دیگر امکانش نیست.
او درباره اوضاع محله ادامه می دهد: قبلا این طور بود که واضح و جلو چشم ما و بچه هایمان مواد مصرف می کردند و خرید و فروش آن ها را در کوچه ها می دیدیم، اما حالا از این نظر، اوضاع کمی بهتر شده است. اما هنوز هم در کوچه که راه می روی، احساس امنیت نمی کنی. تا چندوقت پیش، اگر با آژانس تماس می گرفتیم، راننده ها داخل نجف 29 نمی آمدند و می گفتند جرئت نمی کنیم. اصلا ون های نوده را به همین دلیل جمع کردند؛ چون با قمه جلو آن ها را می گرفتند. گشت پلیس اینجا رفت و آمد دارد، اما بی فایده است. پلیس، موادفروش ها را دستگیر می کند، اما چون هنگام دستگیری، خیلی سریع مواد را معدوم می کنند و می دانند چگونه رفتار کنند که مدرکی به دست پلیس ندهند، پلیس هم به اجبار آن ها را آزاد می کند.


باید لال بمانیم
سمیه اضافه می کند: اینجا اعتراض که می کنیم، درجا جواب می گیریم و موادفروش ها یا برخی معتادها سعی می کنند تلافی کنند. به همین دلیل باید لال بمانیم. گاهی برای دخترهای محله خواستگار زنگ می زند و تا متوجه می شوند که خانه آن ها در نجف 29 است، منصرف می شوند. ما چه گناهی کرده ایم که در این محله زندگی می کنیم؟
انتهای کوچه غربت ها، بعد از پایگاه بسیج و پشتِ خانه ها، زمین خاکی بزرگی رها شده و پر از خس و خاشاک است. روی زمین، زباله، خرده شیشه های شکسته، کفش و لباس کهنه به چشم می خورد. دیوارهای دوده گرفته و سیاهی زده، حکایت شب خماری و آتشی است که برخی معتادها کنج دیوار روشن کرده اند تا شب را به صبح برسانند. تعدادی از معتادان کیسه به دوش از کنار ما می گذرند. مسیرشان را هم می توان حدس زد؛ یکی از مراکز خرید ضایعات. می روند تا دشت امروزشان را زودتر نقد کنند و حاصلش را دوباره به دود بسپارند!


توهمِ سرگردان
میان خاک و سنگ دنبال چیزی می گردد که خودش هم نمی داند چیست. باردار است. دست هایش را جلو صورت و بالاتر از چشم هایش گرفته؛ انگار آفتاب بدجور آزارش می دهد. لاغر اندام است و رنگ به رو ندارد. بدون اینکه برایش مهم باشد با چه کسی طرف است، به سؤالات پاسخ می دهد. لیلا انگار در عالمِ دیگری سیر می کند و حرف های نامفهومی می زند که اوج توهم ذهنی اش را نشان می دهد. او می گوید: مریضی ام وبا یا سرطان است. دست هایم کوچک شده. شاید هم یرقان و زردی گرفته باشم. تمام صورتم را این مریضی داغان کرده است. هرچه هست از زیر خاک بیرون آمده است. فقط مردی را می بینم که یک خال سیاه دارد. متأسفانه عرش لرزیده است. به من گفتند باید دعایی را در آتش بسوزانی. دخترم پیشِ نور است.
لیلا با توهمی که افکار او را مغشوش کرده است، در نزدیکی خانه های مردم و بازی های کودکان، پرسه می زند.
می گویند اسمش شهلاست. همیشه اطراف این زمین پرسه می زند. معتاد است و بی جا و مکان. سر تا پا مشکی پوشیده و دو کیسه برنج که البته داخل آن میوه و پیاز است، به دست دارد. طبق گفته اهالی، گاهی معتادها از باغ های اطراف نجف 29، میوه می دزدند و به مردم می فروشند. قد بلندی دارد و لب شتری است. 31 سال دارد، اما چهره اش بیشتر از این ها نشان می دهد.
چادر مشکی به سر دارد. در زمین انتهایی نجف 29 دنبال ضایعات می گردد. کیسه را مچاله کرده و زیر بغل زده است. کنیز می گوید: معمولا باغ های این اطراف شب ها مهمانی دارند و زباله ها را بیرون می اندازند. من صبح ها می روم آنجا و ضایعات جمع می کنم.
کنیز هم همان طور که تیزی کوچکی را در مشتش پنهان کرده با لرزشی که در صدایش هویداست، ادامه می دهد: 20 سالی می شود که اعتیاد دارم. کریستال مصرف می کردم، اما حالا متادون می خورم. گاهی در روز فقط 30 هزار تومان نصیبم می شود که حتی به شکمم نمی رسد و فقط خرجِ متادون می شود.


پارک محله امنیت ندارد
به سراغ پارک محله می رویم که روزی خانه موادفروش ها بود. پارکِ تر و تمیزی است. نقش و رنگ و لعاب دیوار خانه های کنار پارک تغییر کرده، اما انگار هویت این محل هنوز عوض نشده است. داخل پارک غیر از چند نفر از ساقیان مواد مخدر، مردم عادی حضور ندارند. معصومه، یکی از اهالی محل است که می گوید: بیشتر اراذل و اوباش داخل پارک هستند و اگر خانمی باشد مزاحم او می شوند. به همین دلیل جرئت نداریم داخل پارک رفت و آمد کنیم، چون این پارک ها به خصوص شب ها امنیت ندارد. قبلا به این دلیل که معتادان به ردیف در کوچه ها می نشستند و مصرف می کردند، از کوچه خودمان تردد نمی کردم؛ یعنی راهم را دور می کردم و از کوچه های دیگر می گذشتم. حالا اوضاع کوچه غربت ها نسبت به سابق بهتر شده است، اما هنوز هم جرئت رفت و آمد در پارک را نداریم.
اعظم و خانواده اش چند سال است که در این محله زندگی می کنند، اما دیگر صبرشان لبریز شده و دو ماهی می شود که خانه شان را برای رهن در سایت دیوار آگهی کرده اند. او می گوید: نجف 29، سر تا پایش مشکل است. انگار خانه در این محله به فروش نمی رسد، اما برای رهن هم هنوز مشتری پیدا نشده است. در این چند سالی که اینجا ساکن هستیم، یک شب هم نشده که خانه را از ترس دزدها خالی بگذاریم؛ حتی اگر عروسی یا عزا دعوت بوده ایم، کسی را به جای خودمان گذاشته ایم تا خانه خالی نماند. در این محل جایی برای تفریح نداریم. از پارکی که ساخته اند، نمی توانیم استفاده کنیم؛ آن قدر که معتاد و موادفروش آنجا هستند. مگر اینکه هوا سرد شود که از این پارک
بروند. ساکنان نجف 29 و البته کوچه های اطراف آن، سال هاست نه دلِ ماندن و نه پای رفتن دارند. از یک طرف نمی خواهند در این محل زندگی کنند و از طرف دیگر پولی برای خرید یا حتی اجاره خانه در جای دیگری را ندارند و بچه هایشان در دنیایی خاکستری روز به روز قد می کشند.

 

افزایش گشت های شبانه در نجف 29
بیشترین گلایه اهالی نجف 29 مربوط به نبود امنیت و حضور کارتن خواب ها و موادفروشان است. گلایه ای که به قول خودشان بارها از آن گفته‌اند و نوشته شده، اما اتفاقی نیفتاده است. جانشین رئیس پلیس مشهد، می گوید: در اطلس جغرافیایی پلیس، یکی از محلاتی که بیشترین حضور و مانورهای پلیس در آن انجام می شود، همین توس65 و نجف29 است.
سرهنگ محمد طبسی در گفت وگو با شهرآرا اظهار می کند: در این طرح ها به جمع آوری مصرف کنندگان، فروشندگان مواد مخدر، سارقان، اراذل و اوباش و سلاح و مهمات می پردازیم. حداقل در سال جاری، بیش از 5 مرحله در همان محل، طرح خیلی خوبی اجرا و محله را پاک سازی کردیم. ضمن اینکه گشت های شبانه را در این محل بیشتر فعال کرده ایم.
وی با بیان اینکه گشت های پیشگیری، نامحسوس و ... در این محله داریم، اضافه می کند: مردم سعی کنند موضوعات را اولویت بندی کنند و برای نمونه برای مشکلات حقوقی با ما تماس نگیرند. پلیس به موضوعاتی که فوریت دارد مانند نزاع و سرقت رسیدگی می کند.
طبسی ادامه می دهد: پس از اجرای طرح هایی با هدف جمع آوری مصرف کنندگان، توزیع کنندگان و ...، بازتاب و اثرگذاری آن ها را نیز بررسی می کنیم. ضمن اینکه از خود مردم هم کمک می گیریم تا اطلاعاتی را در اختیار مراکز انتظامی ما قرار دهند.جانشین رئیس پلیس مشهد با بیان اینکه وضعیت محله را با یک سال قبل نمی توان مقایسه کرد و روند خوبی را طی می کند، می گوید: باید تمام ادارات پا به پای هم باشند. اکنون پلیس در این محلات کار فرهنگی نیز انجام می دهد. همچنین شهرداری یا بخشداری نباید اجازه دهند که ساخت وسازهای غیرمجاز صورت گیرد یا اگر اداره برق، روشنایی محل را تأمین کند، امنیت در مکان های تاریک بیشتر می شود. امنیت را باید نهادهای دیگر فراهم کنند و پلیس آن را حفظ کند؛ زیرا اگر بخواهیم امنیت پایدار و اثرگذار باشد، باید سایر سازمان ها هم به کمک پلیس بیایند.

گزارش خطا
ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.